سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 30 دی 1388

بابا! میخوام باهات حرف بزنم. به اندازه ی تمام روزهایی که باهم بودیم و سکوت کردیم. به اندازه ی تمام روزهایی که حرف زدم و نشنیدی، حرف زدی و گوش ندادم. هیچ وقت فکر نمی کردم که از نبودنت انقدر تنها بشم. بعد از تو حتی... سخته گفتنش ولی اگه نگم دق میکنم. وقتی بودی پدر و مادری داشتم که هر طور که بودن باز پدر و مادرم بودن و خواهرهایی که تمام دنیام بودن. وقتی رفتی انگار تمام اینها رفتن. وقتی بودی، بودم. هر چقدر هم که بد اما شش سال پایانی عمرت رو من و تو تنها کنار هم زندگی کردیم و شاید خیلی بیشتر از دیگران برای هم خاطرات خوب وبد به جا گذاشتیم. وقتی به کودکی برمیگردم باز فقط تو هستی و وقتی که نیستی فقط تنهایی هست. وقتی از بدو تولد به این شکل شروع شده پس حالا حکایت تازه ای نیست. قصه همون قصه س فقط الان تنهاییم دیگه هیچ وقت به با تو بودن تبدیل نمیشه مگر اینکه دعوتم کنی. فکر نمی کردم بعد از تو انقدر راحت کنار گذاشته شم، فکر نمی کردم بعد از تو از کسانی که هیچ وقت انتظارش رو نداشتم حرفهایی بشنوم که انگار سیخ داغ به قلبم کشیدند و خیلی راحت از همه طرف محکوم بشم به گناهان نکرده. اونقدر قلبم از همه سخت شکست که تا پایان عمرم داغش به قلبم میمونه و از یاد نمی برم چه کردند و چه گفتند. حق من این نبود بابا! سنم از تمام صاحبان عزا کمتر بود ولی بیشتر از تمام اونها پای حرفات نشستم و روزای سخت کنارت بودم و خیلی وقتا واسه خوشحال کردنت دست به هر کاری زدم. تنها کسی که هیچ وقت تولدت رو از یاد نمی برد من بودم. تنها کسی که ازت تندی شنید و بهت تندی نکرد من بودم. روزی که رفتی هم باز تنها من بودم که بالا سرت حاضر شدم و خودم برگه ی بردنت به سردخونه رو امضا کردم . من بودم که توی اون اوضاع بد و شوک ناگهانی با صدایی صاف و بی لرزش به دیگران زنگ زدم و گفتم تا بیان و با وجود اینکه آخرش چند تن از آشنایان اومدن اما باز من بودم که تکه های باقی مانده از یادگاری هایت را که نقش زمین بود جمع کردم و تو رو به خدا سپردم. من بودم که به خونه برگشتم و لباس سیاه به تن کردم و همه جا رو مرتب کردم و چای تازه دم گذاشتم و هر که از راه رسید به آغوش گرفتم و ... ومن آنقدر تنها بودم و در بهت و بغض ماندم تا همسرم رسید و تنها او بود که با مهربونی من و تو آغوشش جا داد و بغض سنگینم رو شکوند. یادته بابا؟ بهم می گفتی شما دوتا خیلی خوبید فقط اگه فرزاد ریشش رو کامل بزنه و تو هم ناخنات و کوتاه کنی دیگه حرف ندارید و من چقدر به این حرف تو خندیدم. هیچ کس حواسش نبود که نوعروس خونه و ته تغاری تو  سیاه پوش شده و اونقدر بهت تعلق خاطر داشت که خیلی بیشتر از دیگران نیاز به تسکین داره. بابا حق من این نبود. یعنی اونقدر از همه چیز خیالت راحت بود که گذاشتی و رفتی؟ حواست به من نبود؟ بابا تو که این اواخر خودت بارها شاهد رفتار دیگران با من بودی؟ یادته دلداریم میدادی؟ نگفتی اگه بری من دیگه هیچ امنیت و آسایشی ندارم؟ لااقل تو شاهدی که دروغ نمیگم. تو شاهدی که بی دلیل تندی نمی کنم. من اصلا کجای این زندگی جا دارم؟ کاش تا عروسیم صبر می کردی بابا! کاش نمیذاشتی انقدر غریب بمونم و تنها. دلم برات تنگ شده. اون روز که تو محل کارم سکته از بیخ گوشم گذشت، تو همون نفسای آخر اشهدم و خوندم و تورو صدا زدم و خواستم بیای دنبالم. بودی اما جلو نیومدی! آخه چرا؟ این نفس لعنتی دوباره بالا اومد و من تلخ گریه کردم و این شد ارثی که از تو به من رسید. قرصهایی که یه زمون تو میخوردی حالا پیش منه و اگه واسه خوردنش دیر بجنبم ممکنه هر اتفاقی بیفته. هزار بار سر خاک قسمت دادم و دوباره قسمت میدم که نذار بیشتر از بقیه بمونم. تو واسطه شو، تو بخواه که من زودتر بیام...   

خدارو چه دیدی شاید با تو باشم

شاید با نگاهت از این غم رها شم

خدارو چه دیدی شاید غصه رد شد

دلم راه و رسم این عشق و بلد شد

هنوز بیقرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

خدارو چه دیدی تو شاید بمونی

شاید غصه هام و تو چشمام بخونی

خدارو چه دیدی شاید دل سپردیم

شاید عشقمون و تو از یاد نبردی

هنوز بیقرارم به یاد نگاهت

نشستم تو بارون بازم چشم به راهت

تو ترسی نداری از عشق و جدایی

میخوای پربگیری به سمت رهایی

برای تو موندن دلیلی نداره

برات حرف رفتن شده راه چاره

خدارو چه دیدی...

پدرم رفت...  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 17 دی 1388

چهل روز گذشت ... چهل روز بی تو... بغض هایم پاره می شود اما خالی نه...خالی هم اگر شود بغض نیست روزهاییست که خالی از تو می گذرد... باور رفتنت حجمی بیش از گنجایش من دارد و باور نمی کنم تمام آنچه را که به چشم دیدم و دم برنیاوردم و فقط از خود پرسیدم به راستی رفت؟ انقدر ناگهانی و بی خبر؟ ازدحام جمعیت از همان دور قابل تشخیص بود. از ماشین که پیاده شدم بی اختیار دویدم در حالیکه دائم می گفتم محال است او باشد. باور نمیکنم جسم سرد و بی روح تو بوده که کنار خیابان سرد آنقدر آرام خوابیده باشد. باور نکردم که رفته باشی! پارچه ی برزنتی قهوه ای صورتش را پوشانده بود. باور نکردم. به سکه هایی که اطرافش بود نگاه کردم. آنقدر زیاد بود که در جوی کنار خیابان هم ریخته شده بود. باور نکردم به این راحتی رفته باشی! صدایی از میان جمعیت پرسید: چه نسبتی داری؟ گفتم: دخترشم! چی شده؟ انتظار جوابی غیر از این واقعه داشتم. اما همه سکوت کردند و کسی گفت: خدا بهتون صبر بده!...

بگذریم از هر آنچه که بعد از آن لحظه اتفاق افتاد که هر ثانیه اش روزی هزار بار چون کابوسی تلخ در مقابل چشمانم نقش می بندد و گلویم را بیشتر می فشارد و هر چه بیشتر احساس خفگی میکنم چشمانم کمتر یاری می کند و لبهایم به تبسمی تلخ باز می شود. خنده ای که جز درد هیچ معنای دیگری ندارد و من مثل همیشه چقدر خوب شاد بودن را نقش آفرینی میکنم! گاهی سخنان ناگفته بیش از هر بغض تلخی گلو را می فشارد و من چقدر این روزها نیاز دارم که خالی شم...   

گزیده ای از سفرنامه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 4 آبان 1388

خوابم یا بیدارم

 تو با منی با من

همراه و همسایه نزدیکتر از پیرهن

 باور کنم یا نه حرم نفسهات و

 ایثار تن سوز نجیب دستات و

خوابم یا بیدارم

 لمس تنت خواب نیست

 این روشنی از توست

 بگو از آفتاب نیست

 بگو که بیدارم

بگو که رویا نیست

 بگو که بعد از این جدایی با ما نیست

 اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم

بذار آفتاب شب و تو خواب از تو چشم تو  بتابم

 بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره

عاشق مرگی که شاید توی دست تو بمیره

خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب

آغوشتو وا کن قلب من و دریاب

برای خواب من ای بهترین تعبیر

با من مدارا کن ای عشق دامنگیر

من بی تو اندوه سرد زمستونم

پرنده ای زخمی اسیر بارونم

 ای مثل من عاشق، همتای من محجوب

 بمون بمون با من، ای بهترین ای خوب

این آهنگ ملایم و دلنشین نجوای اولین شب عاشقانه ی ما بود...

بیشتر از 6 ساعت بدون توقف  تو مسیر تهران به سمت نوشهر بودیم و نشیمنگاهمون کلا آسفالت شد. به ویلا که رسیدیم انگار به همه آرزوهام رسیده بودم دلم میخواست تا رسیدیم ولو شم ولی خیال باطلی بود و عنکبوتهایی که از در ودیوار ویلا بالا میرفت مجال این حرکت رو از من گرفت و من به جای ولو شدن سریعا به سمت بالاترین نقطه ی خونه یعنی صندلیهایی که روی هم چیده شده بود رفتم و نشستم تا همسر دلبندم اونجا رو پاک از عنکبوت کنه بنده هم از اون ارتفاع  چون وسعت دیدم بالا رفته بود واسه شناسایی عنکبوتها کمکش میکردم.  البته پذیرایی که تموم شد واسه اتاق های خوابش رفتم کمک ولی خب بیشتر زحمتش افتاد به پای اون . خسته شدیم ولی اونقدر همه جا تمیز شد که واقعا ارزشش رو داشت حداقل دیگه وقت راه رفتن همش حواسم به زیر پام نبود که یه وقت عنکبوتها رو له نکنم. یه شام حاضری خوردیم و وسایل ساک رو بیرون ریختیم و  یه تیپ و خوشمل واسه همسر جان زدیم و دیگه با آرامش نشستیم. همه چیز باور نکردنی بود. اون همه آرامش، اون همه حس دو نفره، اون همه هیجان، اون همه خواب و رویا... باور مال هم بودن سخت بود. راستش هنوز هم گاهی باورم نمیشه که متاهل شدم. واژه ی همسر هنوز برام ناآشناس. همه ی آدمهای دور و برم و حتی خودم فکر میکردیم که بعد از دو سال با هم بودن، رسمی شدن رابطمون خیلی هیجان خاصی برام نداشته باشه ولی به هیچ وجه اینطور بود. حتی مراسم خواستگاری هم مثل تموم خواستگاری ها با همون اضطراب و هیجان مخصوص گذشت. حتی بله برون وقتی انگشتر نشون به دستم میرفت همون شرم خاص دخترونه تو وجودم پیچیده بود با اینکه خونواده هامون از قبل فامیل بودن و از رابطه ی ما هم خبر داشتن اما همه چیز خیلی خاص بود برای هر دومون. آخ اصلا حواسم نبود به کلی از بحث سفر در اومدم. فرزاد یه فایل از آهنگهای خاطرانگیز و عاشقانه که درخور حالمون بود جدا کرده بود و وقت خواب روشن کرد تا همصدای اولین شب با هم بودنمون بشه. یه اتاق نیمه تاریک، یه پنجره ی بزرگ که حتی از پشت پرده هم می شد نور ماه رو حس کرد، یه نسیم خنک و گاهی سرد که آغوش گرمش مانع مشد تا بلرزم، صدای موج دریا و یه آهنگ عاشقانه، لمس دستاش و نوازش موهای بلندم، ... و خوابی که هیچ وقت با چنین آرامشی تجربه نکرده بودم... و صدای آهنگی که همچنان میخوند...

تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من

پس از عذاب و انتظارتمام اضطراب من

تورا نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی

و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود

تو را ادامه می دهم همین ترانه می شود

...

با اینکه من عاشق جنگلم اما به علت کمبود وقت فرصت نشد بریم  در عوض روز آخری که اونجا بودیم یه کم دورتر از ساحل دقیقا پشت ویلا یه جاده پیدا کردیم که واقعا رویایی بود. راستی ساحل هم اختصاصی بود. کنار دریا کلی فیلمای خنده دار از هم گرفتیم که البته اون فیلمارو پیش هیچ کس رو نکردیم و عکسای یکی از یکی خوشمل ترمون رو هم با کلی سانسور به بقیه نشون دادیم. راستش تاخیرم واسه نوشتن سفرناممون هم شاید یکی از دلایلش همین بود که گاهی دلم میخواد بعضی چیزا فقط واسه خودمون باشه. دلم نمی خواد حتی خاطره ی خوبش رو با کسی قسمت کنم. گاهی خسیس میشم. نمی دونم! و البته اینجا هم به علت هزار و یک رهگذر آشنا من باز تا حدودی دچار خودسانسوری میشم و میرم سراغ روز آخر. پنجشنبه بعد از ناهار به سمت تهران حرکت کردیم و یه راست رفتیم خونه ی خالم یا همون مادرشوهرم. بر خلاف اون چیزی که انتظار داشتم اصلا خونشون بهم بد نگذشت و حتی یه جورایی میتونم بگم که خوب بود. عصر جمعه هم با کلی سوغاتی و ساکی از لباس های کثیف به خونمون برگشتم و فرزاد هم بعد از شام رفت. بعد از سه روز و شب مداوم کنار هم بودن و اون همه خاطره ی قشنگ خداحافظی سخت ترین کار ممکن بود...  

پ.ن: امروز طراحی آلبومم تموم شد. وای که از همین حالا واسه چاپشون هیجان دارم. اونقدر همشون ناااااز شدن ولی به این زودیا آماده نمیشه که! اگه فردا بفرستیم واسه چاپ و صحافی تا دو هفته دیگه بهمون تحویل میدن!

پ.ن: مینو کوچولوی ما هفته ی پیش حسابی حالش بد شد و سه شب هم تو بیمارستان بستری بود. خدارو شکر پنجشنبه مرخص شد ولی دعا کنید که خوب خوب بشه. روزای بدی بودن اون چند وقت...

مسافرت  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 مهر 1388

فردا همراه همسر عزیزتر از جانم میریم سفر. یه سفر دونفره ی قطعا خاطر انگیز و عاشقانه که تا آخر عمر هرگز از یادمون نمیره. مکانش هم ناکجاآباده! چرا؟ چون هنوز خودمون هم نمیدونیم میخوایم کجا بریم! دیدیم زندگی یکنواخت شده گفتیم خودمون رو سورپرایز کنیم و فردا بریم ترمینال واسه هر جای نزدیک و خوش آب و هوایی که بود راهی سفر بشیم! پنجشنبه رو هم مرخصی گرفتم و خلاصه این چند روز و با همیم و میخوایم فقط خوش بگذرونیم! دعا کنید همه چی عالی باشه و وقتی برگشتم کلی حرف واسه گفتن داشته باشم. خیلی هیجان زده ام. الانم یه ساک به چه بزرگی بستم و گذاشتم کنار اتاق. من اصولا سنگین سفر میکنم. میدونم اخلاق بیخودیه ولی خب دست خودم نیست دیگه. فقط الان دلم واسه فرزاد میسوزه که بنده خدا میخواد اینارو با خودش اینور و اونور بکشه چون قطعا به من اجازه نمیده این بار سنگین و جابه جا کنم. میگم حالا خوبه من خودم خونه دار نیستم وگرنه فکر کنم وسایل خونمون رو هم بار میکردم با خودم می بردم. خب دوست جونام اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم ( که قطعا نبودیم) رفتیم. سعی کنید زیاد از دوریم اشک نریزید. زودی برمیگردم یه کم صبر داشته باشید ! 

اولین دعوای زن و شوهری  چاپ
تاریخ : سه شنبه 14 مهر 1388

-حالا که اجازه دادم شناسنامم با اسمت خط خطی شه هرچی من بگم باید همون کارو کنی! همین لباس مجلسی رو برام بخر! 

-من که پول ندارم! 

-خب پول نداری  واسه چی زن گرفتی؟ 

-اصلا دیگه حق نداری بری خونه ی مامانتینا! 

-خونه ی مامانمینا نرم خونه ی مامان تو هم نمیرم! 

-فعلا که قراره بریم خونه ی مامان من زندگی کنیم!!!! 

... 

آره دیگه دوستان زندگی متاهلی خیلی شیرینه!

دوباره آغاز خواهم شد  چاپ
تاریخ : جمعه 10 مهر 1388

یه پیرهن عروسکی زرد و سفید دو تا صندلی که دورش پر بود از بادکنک زرد و سفید یه دسته گل زرد و ظریف. حضور دوستان خوب و عزیز یه کراوات زرد و قشنگ که با کلی وسواس خریداری شد. یه تاج زرد که روی موهای مشکی می درخشید. انگار خورشید زرد به همه جا تابیده شده بود. انگار همه جا روشن شده بود. انگار زندگی ما بود که از پوسته ی تنهایی رها شده بود و حالا بال و پر می گرفت و در تلالو خورشید به پرواز درمیود. انگار آفتاب بعد از یه روز ابری طولانی دوباره طلوع کرده بود. انگار زندگی تازه ای آغاز شده بود. واژه های مقدس خوانده می شدند و من دعا می کردم برای تمام کسانی که بارها برای دعا شدن سفارش کردند و برای تمام آنهایی که می شناختم و نمیشناختم برای تمام آنهایی که دوستشان داشتم و نداشتم و برای خودم و تو که هنوز دنیایی آرزو دارم…

نشونه ی بعدی کجاست؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 مهر 1388

از محل کارم که دراومدم مسیر طولانی تر رو انتخاب کردم و سوار اتوبوس شدم. وقتی از این مسیر میرم تمام وجودم نگاه میشه. احساس می کنم یه چیز کشف نشده بین این درختا و گلها هست که هر چی نگاه می کنم سیر نمیشم. این مسیر باعث میشه تا طبع شاعریم گل کنه و هزار تا حرف قشنگ از ذهنم عبور کنه. احتیاج داشتم به این خلوت و قشنگ فکر کردن. این روزها پرم از حرفهای نگفته که هرچی تلاش می کنم ذهن آشفته ام اجازه ی صحبت بهم نمیده. دلم میخواست بتونم از تموم قشنگیها و سختیهای این روزها حرف بزنم اما هر بار تصمیم گرفتم بنویسم حس کردم تو خلا گیر کردم و هیچی یادم نمیاد. این روزها چقدر دلم میخواست با تو حرف بزنم و برای تو بنویسم اما همه چی مثل یه رویای عجیب میمونه که درکش نمی کنم، که نمی فهمم آیا واقعا این منم که وسط ماجرا ایستادم؟ دلم حضور یه آشنا رو میخواد که هیچی رو ازش پنهون نکنم. دلم یه زبون بی طعنه می خواد که حرفاش رو بشنوم. دلم یه سینه ی سپر شده می خواد که از تمام تلخیها به آغوشش پناه ببرم. چقدر دلم این روزها تنها مونده. چقدر دلم خدا رو میخواد. هنوز تو اتوبوس نشستم و به آسمون نگاه می کنم. به درختا که تو تاریکی شب اندامشون مهیب به نظر میرسه. هنوز به ماه نگاه می کنم و نور بی دریغش. چقدر این مسیر آرومم میکنه. از میدون که می پیچیم چشمم به گلدسته های مسجد که تو صفحه ی تاریک شب درخشندگی عجیبی دارن خیره میمونه. دلم نیخواد چشم از این همه نور بردارم. دلم میخواد غرق نور بشم. هر کسی هم که ندونه تو که میدونی چه حال و روزی دارم. خدایا دلم میخواد یه دل سیر تو آغوش مهربون و بی نیازت گریه کنم. گریه ای که نا از شادیه و نه از غم. تو جنس این گریه رو بهتر از من میشناسی پس با این زبان قاصر لازم به توضیح بیشتر نیست. بعد از هر سختی آسانی است. این حرف تو بود و من ایمان دارم. صبر من بارها مورد امتحانت قرار گرفته ولی این بار میترسم. نه از امتحان شدن، می ترسم از اینکه اخراج شده باشم و دیگه هیچ امتحانی ازم گرفته نشه. می ترسم از این وقفه ی طولانی، می ترسم از این وحی نیمه کاره، نکنه سایه ی پر سخاوتت از سرم کم بشه. خیلی وقته نشونه هات رو دنبال میکنم. خدای من اون خواب عجیب رو یادت هست. اون حس غریب که هنوز یادآوریش وجودم رو می لرزونه. خوابی که ساعتها از دیدنش گریه کردم. نیمه ی شعبان. سفر شمال. تک و تنها شن بازی روی ساحل. موجی که انگار چیزی از قلب من کند و برد، سفر نا به هنگامی که تا قبل از تصمیم گیری من هیچ بازگشتی در اون وجود نداشت. اون همه انتظار مایوس کننده. اون دوشنبه ی تلخ که مجبور شدم به باورهام به شکل دیگه ای جواب بدم. اون همه صبر، اون همه تلنغر، اون همه دیوونگی...همه چیز گذشت و گذشت تا رسید به 6/6/86. شب نیمه شعبان، اون چراغونی ها، اون خلا و اون همه لبریز شدن. هر جوری که اون سالها گذشت آخر به جایی رسید که تو پیش از این تو تقدیر ما ثبت کرده بودی. دو سال گذشت. دو سالی که هر روزش اوج و فرودهای شدیدی رو تجربه کردیم. تو بودی و هنوز نشونه ها رو میون راه می دیدم. از این دو سال فقط دو روز مونده تا عهد همیشگی رو با هم ببندیم و ... شاید نشونه ها دوباره پررنگ بشن... به آخرین ایستگاه رسیدم و باید پیاده شم. بعد از  گذروندن یه روز خسته کننده ی کاری قدم زدن تو این شب تاریک پاییزی روحم رو نوازش می کنه. خدایا دوستت دارم...

من خودم نمره ی بیستم!!!  چاپ
تاریخ : سه شنبه 31 شهریور 1388

کوچولوی یک ساله دیروز،عروس بیست ساله امروز 

البته الان انقدر زشت نیستما واسه خودم خانومی شدم و شمع بیست سالگی امروز رو در کنار همسر عزیزم فوت میکنم. فعلا این عکسارو ببینید زودی با خبرای جدید میام...  

 

 

 

 

 

کبوتر با کبوتر باز با باز...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 15 تیر 1388

نمیدانید چقدر شادم از اینکه هیچ شباهتی به شما ندارم. نمی دانید چقدر شادم از اینکه حتی اگر صدا در گلویمان خفه کنید قادریم که فریادی نهان سر کنیم و شما چقدر بزدل و بی دفاعید که با خون و رگ توان جنگ ندارید و اسلحه های سرد و گرم که همه آتشی می شود برای عاقبتتان به دست می گیرید. نمی دانید چقدر شادم که زیر سایه ی هاله ی نوری که در اوهام دیده اید و باور کرده اید نایستاده ام و اجازه نداده ام که اینگونه باور و اعتقاداتم به بازی گرفته شود. نمی دانید چقدر خوشحالم که همچون شما سرشار از اعتماد به نفس کاذبی نیستم تا بی محابا همه را به ریشخند بگیرم و از دار مکافات نترسم. نمیدانید! شما هیچ نمی دانید که اگر می دانستید اینچنین عاقبت خود را به دنیا نمی فروختید. به راستی دلم شکست. دل من و خیلی از من های دیگر که در کنار هم "ما"یی عظیم شدیم که اگر همه با هم فریاد سر کنیم آنقدر نحیفید که از ترس می میرید. نمیدانی چقدر بیزارم از تو و امثال تو. نمیدانی چقدر دوست داشتم جواب گستاخیت را همان دم بدهم و یقین داشته باش که اگر حق استادی به گردنم نداشتی چنان پاسخت میدادم که هرگز حتی گمانش را نکنی. یک جمله گفتم و تو پوزخندی زدی شبیه به همان حیوان صفت قدرت طلب که چهار سال تمام اینگونه به مردم پوزخند زد. خوشحالم که از جنس شما نیستم. خدایا یاریمان ده تا همیشه در جبهه ی حق باقی بمانیم و هرگز روزی نرسد که همرنگ جماعتی شویم که بویی از شرافت نبرده اند. دیگر نمی توانم نگاه کنم و نبینم، گوش بدهم و نشنوم، حرکت کنم و ثابت بمانم.  خدایا تو خود حق ستانی و می دانی تمام آنچه را که در سکوت مضحک خویش پنهان نموده اند. تنهایمان نگذار...

پ.ن.1: این متن مال دیروز بود ولی چون نشد بیام اینترنت الان گذاشتم.

پ.ن.2: آقایون محترم روزتون مبارک. کادوهاتون هم مبارک.

پ.ن.3: کلی خبرا و اتفاقای جدید بین من و فرزاد افتاده ولی نمیگم که! تا اطلاع ثانوی منتظر بمونید و البته دعا برای ما رو هم فراموش نکنید وگرنه اسمتون از لیست مهمونا خط میخوره! قابل توجه دوستان نزدیکمون که از اینجا رد میشن!

پ.ن.4: من دنبال یه طرح نقاشی خیلی خوگشل عقشولانه میگردم. درضمن کیفیتش هم خوب باشه که بشه پرینت گرفت. کسی میتونه کمکم کنه؟

پ.ن.5: چقدر عروس شدن سخته! واسه همون مراسمای اولیه حداقل  5،6 دست باید تیپ کامل و خانومانه داشت در حالیکه من تو کمدم فقط کوهی از تاپ دارم و دامن های کوتاه! در حال حاضر نصف حقوقم به قسط میره و نصف دیگش به خرید چیزهای مورد نیازم. خب من با چه پولی امور روزانه رو بگذرونم؟ باید برم کمیته امداد اسمم و بنویسم!

پ.ن.6: یه چیز جالب! یه جا از این پولهای دوره ای اسم نوشتیم و چند روز پیش قرعه کشی بود. اسم من نفر آخر دراومد. یعنی تیر سال آینده. شرمنده شدم از این همه شانسی که دارم!!!!!!!

پ.ن.7: دو ماه دیگه بیست ساله میشم. من و فرزاد هم دوساله میشیم! زمان مثل برق و باد میگذره! باورم نمیشه انقدر همه چیز زود گذشت! خوشحالم که تو اوج زندگی، تو اوج جوونی، تو اوج هیجان و تو اوج عشق در کنار همیم و با هم تلاش می کنیم برای رسیدن به هم و هدفهای قشنگمون.

پ.ن.8: چیه؟ دلم خواست کلی پاوبلاگی بنویسم.

وطن...  چاپ
تاریخ : شنبه 6 تیر 1388

وطنم می بینی؟

گرگها آمده اند تا بدرند

و صدا را به سر نیزه برند

مشت، مشت خاک تو را بر سر هم می کوبند

خاک تو می جوشد

خاک تو جوی عظیمی شده از خون عزیزان وطن

من و میهن چه کنیم؟

وطنم سایه ی تو از سر ما دور مباد

سایه ی مکر وفریب همه دزدان وطن نابود باد

من و میهن همه دم بر سر یاران وطن گریانیم

می دانیم

هیچ ظلمی به جهان باقی نیست

و زمانیست که حتی گرگها

به فغان ناله کنند

و دل هموطن غمزده ای شاد کنند

   1      2      3      4      5      6    >>